تبليغاتX
عشق وحقیقت آن

عشق وحقیقت آن

عاشق واقعی کیست؟

جاودانگی

 

   اوست مقدس که  فناییش نیست

   عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما  چه

بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که

مردن ِ ما رو می  بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده.

 در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه

شیرخوره ایم.

 یه حکیم انگلیسی در کتابی بنام  Nursling of Eternity میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و

بهمون شکر میدن! حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل

اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی

خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.

عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 11  توسط حسین  | 

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او

نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. ژ

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و

ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين

 

را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان

 

دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين

 

پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که

 

من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.


«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 13  توسط حسین  | 

روز و شب را همچو خود مجنون كنم

در هوايت بي‏قرارم روز و شب

سر ز پايت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خو مجنون كنم

روز و شب را كي گذارم روز و شب؟

جان و دل از عاشقان مي‏خواستند

جان و دل را مي‏سپارم روز و شب

تا نيابم آن چه در مغز منست

يك زماني سر نخارم روز و شب

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد

گاه چنگم گه تارم روز و شب

مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود

تا به گردون زير و زارم روز و شب

ساقيي كردي بشر را چل صبوح

ز آن خمير اندر خمارم روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو

در ميان اي قطارم روز و شب

مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر

همچو اشتر زير بارم روز و شب

تا بنگشايي به قندت روزه‏ام

تا قيامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشكنم

عيد باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب اي جان تو

انتظارم، انتظارم روز و شب

تا به سالي نيستم موقوف عيد

با مه تو عيدوارم روز و شب

ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل

روز و شب را مي‏شمارم روز و شب

بس كه كشت مهر جانم تشنه است

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 12  توسط حسین  | 

شك و يقين

آلفرد لرد تني سـُن

ترجمه و شرح: حسين الهي قمشه اي

 

حيران و سرگردان در وادي ِ شك و يقين

اما پاك و يكدست در كردار

آهنگ ِ عمر را به پايان برد.

 

بي گمان در شك ِ صادقان

بيش از يقين ِ عامه ي مردمان

از نور ِ ايمان، نشان توان ديد.

 

او با شك و ريب پيكار كرد،

اما نخواست كورانه در امري داوري كند

و از اين پيكار، تواني تازه يافت.

 

با اشباح ِ وهم انگيز ِ انديشه هاي پر ابهام

روبرو شد

و آنها را به خاك نشاند،

و سر انجام در خود ايماني قوي تر يافت،

و آن قادر ِ متعال، كه آفريدگار ِ روز و شب است،

در تمامي شب با او بود.

 

از آنكه او را تنها در نور نبايد جـُست،

بلكه در تاريكي نيز از او نشان توان گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 22  توسط حسین  | 

من چيستم؟

آلفرد لرد تني سـُن

ترجمه و شرح : حسين الهي قمشه اي

 

 

من خود چيستم؟

كودكي كه در شب گريه مي كند

كودكي كه در تاريكي براي نور گريه مي كند

و هيچ زباني جز گريه ندارد.*

 

 

 

گريه رمز ِ نياز و عرض ِ اشتياق است و چنانچه در دعا آمده است كه لا املك الا الدعا (من هيچ چيز جز دعا و خواست ندارم). جوهر ِ ذات ِ آدمي همان خواست است. نفس ِ ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن. و چون سرمايه ي ما تنها خواستن است، هرچه خواست عظيم تر، آدمي بزرگتر و شريف تر. نفس ِ اماره و ديگر نفوس ِ شيطاني چون مزينه و مسؤله و غيره كه نام برده اند، عيبشان در خواستن نيست، بلكه در كم خواستن و به كم قانع شدن است. خواستن نشان ِ ظرفيت و قابليت ِ آدمي است، و هر آرزويي نشان ِ قابليت و توانايي ِ خاصي در ماست و اين همه عرض ِ نياز و گريه و زاري كه در ادب ِ عرفاني پارسي مي بينيم همه نشانه ي عاشقي و شوق به وصال ِ آن كسي است كه نور ِ آسمان و زمين است:

 

گريه بر هر درد ِ بي درمان دواست   ...    چشم ِ گريان، چشمه ي فيض ِ خداست

تا نگريد ابر، كي خندد چمن           ...    تا نگريد طفل كي نو شد لبن

برق ِ عقل ِ ما براي گريه است        ...     تا بگريد نيستي از شوق ِ هست

(مثنوي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 21  توسط حسین  | 

ما اول توی بهشت بودیم.

 

   گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی،

آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک  صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از

شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود.

   بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می

خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه. 

حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم  ِ ترکیب.  فکر نکن که دیگه تموم شد.  ما هنوز هم داریم میوه

می خوریم!

   اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل

رو خوردیم و شدیم مکلف.

   البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به

خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره

کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ

این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون

در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.

بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و

مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم!

   بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتی

کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد. "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها".

اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم.

                            تنها شغل عالم عاشقیست.                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 11  توسط حسین  | 

سال جدید

سالی پر خیر و برکت را برای شما آرزومندم.

همیشه شاد و سربلند باشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22  توسط حسین  | 

دعا

 لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی

محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت

که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با

حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.

زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:

آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتن را می آورم.

جان گفت که نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه

دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من

خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت : اینجاست ...

جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و

آن را روی کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...

خواربار فروش باورش نمی شد ...

مشتری از سر رضایت خندید ...

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر

نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه

نوشته است ...

کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :

" ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست كه مي ‌داند  وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي ‌توان به هر کسی داد و پاداش بسيار برد .

-----------------------------------------------------

انعکاس

مردي همراه با پسرش در جنگلي مي رفتند .ناگهان پسر زمين خورد و درد شديدي احساس کرد.
او فرياد کشيد آآآآآه .در حالي که تعجب کرده بود صدايي از کوه شنيد آآآآه .
با کنجکاوي فرياد زد" تو که هستي؟ " اما تنها جوابي که شنيد اين بود " تو که هستي؟" .
اين او را عصباني کرد و داد زد " تو ترسويي" و صدا جواب داد "تو ترسويي" .
به پدرش نگاه کرد و پرسيد " پدر، چه اتفاقي دارد مي افتد ؟" پدر فرياد زد" من تو را تحسين
مي کنم " صدا پاسخ داد" من تو را تحسين مي کنم " پدر فرياد کشيد " تو شگفت انگيزي" و آن
آوا پاسخ داد " تو شگفت انگيزي " پسرک متعجب بود اما هنوز نفهمميده بود چه خبر است.
بعد پدر توضيح داد مردم اين پديده را پژواک مي نامند .
اما در حقيقت اين زندگي است. زندگي هر چه را که بدهي به تو بر ميگرداند!
زندگي آيينه اعمال و کارهاي توست .
اگر عشق بيشتري مي خواهي عشق بيشتري بده .اگر مهرباني بيشتري مي خواهي بيشتر
مهربان باش .
اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبر وادب داشته باش .
اين قانون طبيعت در هر جنبه از زندگي ما اعمال مي شود.
زندگي هر چه که بدهي به تو بر مي گرداند .


زندگي تو حاصل يک تصادف نيست بلکه آيينه اي است از کارهاي خود...

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 14  توسط حسین  | 

گرفتار شدم

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم                     چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

  فارغ  از  خود و  کوس انا الحق  بزدم                   همچو منصور خریدار سردار  شدم

          غم دلدار فکنده است به جانم شرری                  که به جانم   آمد  و  شهره  بازار شدم    

     در میخوانه گشایده برویم شب و روز                  که من از مسجد و مدرسه بیزار شدم

    جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم                     خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم

  واعظ شهر که از پند خود آزارم داد                     از دم رند می آلود مدد کار شدم

          بگذارید که از بتکده یاری بکنم                      من که با دست بت میکده بیدار شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 22  توسط حسین  | 

درويشي که به تصادف در جهنم افتاد !

  

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته

 

بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به

بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با

تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به

فهرست نام ها انداخت و  وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا

برسد مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و

گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما

را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان

مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و

مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به

بهشت بازگرداند!

-----------------------------------------------------

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار

خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من

برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون

اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت

انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام

بدهید .

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 10  توسط حسین  | 

سخنرانی دکتر الهی قمشه ای در مورد درمان غم

 

 

 

 

 

كه هوا كمي سرد شده، ولي به قول نظامي:
گرم شو از مهر و، ز كين سرد باش

چون مه و خورشيد جوانمــرد باش

هر كه به نيـــــكي عمل آغـــاز كرد

نيكي ِ او روي بدو بــــــــــــــاز كرد 

 هر كسي كه يه مختصر گرمايي در دلش باشه، اين گرما به او بر ميگرده. يا به قول رابرت فراست كه گفت اين عالم رو يه بار يخ

از بين مي بره و يه بار آتش. اگه اون آتش ِ تند ِ شهوت را تبديل كنيد به نور ِ عشق و اون سرماي بين آدمها را به گرماي خورشيد ِ

دوست داشتن همنوع، اونوقت با اون حرارتي ميشه حركت كرد.
غم ِ زمانه كه هيچش كران نمي بيـــنم

دواش جز مي ِ چون ارغوان نمي بينم

(حافظ)

چه بكنيم كه از هر طرف تيرهاي غم و اندوه به سمت ِ ما مي آيند، تعدادشان هم نامتناهي است و سپري هم نداريم! ما در مقابل ِ اين

همه تير ِ غمي كه توي عالمه چه بايد بكنيم؟
دواي اين تيرها را اين انسانهاي نازنين پيدا كرده اند. دوايي كه يكيه اما مي تونه همه ي دردها رو برطرف كنه. 

 چه بنشستي در آن گوشه، چرا خرم نمي كردي؟!

مگر تو فكر مي جويي كه جز بر غم نمي گردي!

(مولانا) 

 فكر ِ ما دائم داره اذيت مي كنه. بايد يه فكري كرد كه بنياد ِ غم رو براندازيم. غصه از جنس ِ غباره. اين گرد و خاكيه كه در عالم ِ

ذهن ِ ماست باعث ميشه از هيچي لذت نبريم. نه گل را مي بينيم نه آسمان را. به قول اچ ديويس كه گفت:

What is this life if full of care
we have no time stand and stare
اين چه زندگيست كه ما بر اثر ِ اين غمها و غصه ها

اصلا فرصت نداريم  بايستيم و عالم را تماشا بكنيـــم

ما حتا فرصت نداريم حتا به اندازه ي گاو و گوسفند به اين زمين نگاه كنيم. ببينيم كه سنجابها در جنگل گردوهاشون رو كجا قايم

كردن. علت ِ اين غم و غصه ها اينه كه گرفتاري بر اي خودمون درست كرديم.
داستاني هست كه دو برادر صياد بودن كه يكيشون عادت داشت با انگشتهاش بازي كنه و دو انگشت ِ دست ِ چپش را روي دو

انگشت ِ دست ِ راست راه ببره. خلاصه هميشه دستش بند بود! اينها با قايق به وسط ِ دريا رفتن و تور انداختن و ماهي ِ بزرگي

گرفتن. اون يكي برادر با ماهي در حال كشمكش بود كه او رو بياره تو قايق اما روز ِ ماهي چربيد و داشت برادر رو مي كشيد تو

آب. فرياد زد كه برادر به دادم برس، داره منو مي بره تو آب. جواب شنيد كه: ?مي بيني كه دستم بنده، هروقت از گرفتاري خلاص

شدم اونوقت ميام!?
حالا شده جريان ِ ما. هركس رو كه دعوت مي كنن، ميگيم: نميتونيم بيايم، گرفتاريم. تمام ِ هم و غم ِ ما اينه كه گرفتاريم.

زماني استادي ظهر ِ جمعه كلاسي گذاشته بودن. يكي از دوستان مي خواست در اين كلاسها شركت كنه ولي بخاطر اينكه ظهر ِ  جمعه

بازي فوتبال مي خواسته ببيننه دچار ِ غم و گرفتاري شده بود!
ما اگه فهرست بكنيم تمام گرفتاريهامون رو و ببينيم براي زندگي ِ ابدي ِ ما كدومشون مهمه و فوري و كدومشون اهميتي نداره اونوقت

با كمال تعجب مي بينيم كه نود درصد ِ گرفتاريهامون برطرف ميشه و وقتمون مال ِ خودمون ميشه. اونوقت وقتي عزيزترين كس ِ آدم

رو، برادرش رو، داره ماهي مي بره تو آب ديگه نميگه من گرفتارم. دستم بنده.
اين غمها دوايي داره. 

 شبي دوستي شعري مي خواند كه اي داد فقير شدم چه بكنم، بي يار و بي مونس شدم چه بكنم؟ پير شدم و جواني ام رفت چه بكنم؟ از

جواني ام بهره نبردم چه بكنم؟
بهشون گفتم كه همه ي كاسه هاي چه كنم چه كنم ِتون رو يكيش كنين و بگين بي تو اي سرو ِ روان، با گل و گلشن چه كنم؟ اونوقت

تمام قواي شما در جهت ِ اون يك چه كنم قرار مي گيره. 
 مردم مي ترسن از اينكه اگه خدا بياد تو زندگيشون اوقت زندگيشون رو چكار كنن. اونا زندگي رو دوست دارن و فكر مي كنن اگه

خدا بياد همه چيز رو ازشون مي گيره و مي بره! خدا بي نيازه و اصلا خودش اينها رو بهتون داده و بازم ميده. شما بايد بر عكس فكر كنين و بگين اگه خدا نياد اوقوت اين مه رويان و گل و گلشن و لذتها به درد ِ ما نمي خوره. اگه او حي و حاضر نباشه تو زندگيتون اونوقت همه چيز ميشه ديو. شهوت ميشه كاردي كه به گلوي خودت ميذاري. پول ميشه غصه ي اينكه واي اگه يكي بياد اين پولها رو ببره چه كنم. گل و گلشن هم ميشه تفريح ِ اجباري ِ آخر ِ هفته بخاطر ِ بچه ها! ديگه لذتي نمي مونه اگه او توي زندگي ِ ماها نباشه.
اين سيب رو فرستادن كه بدوني در عالم سيبستاني هست. نگران نباش كه به اين سيب رسيدي يا نه. اين اصلا مهم نيست. بلكه بايد دلگرم بود به وجود ِ سيبستان.
خدا اون چشمه ي دردناك ِ ذهنت نيست كه ازش مي ترسي. اگه اون خدا بود حتما رشد مي كرد. خدايي كه ژنراتور ِ جان هست در

بدن ِ يك گل كه نمي تونه همينطور مرده در ذهن بمونه.
اوني كه ترسناكه اون عقله توست كه كج فهميده. خدا اگ
ه در دل ِ كسي بشينه و اون واقعا اون تصور ِ عقلاني نباشه بلكه خود ِ شخص ِ اول ِ طبيعت باشه، تمام ِ غمها رو از دل مي بره. هيچ ترسي تو دل نمي مونه. ترس از اينكه سرده، گرمه، دوريه و سخته و ... همه رو با هم مي بره.
داستان ِ ورود ِ او به داخل ِ افكار ِ آدم مثل حكايته اون رودخانه مي مونه. يه زماني پهلواني مي خواست طويله اي به وسعت ِ يك دشت رو كه هزار سال بود تميز نشده بود رو تميز كنه. براي اينكار نيامد در اين عمر ِ محدودش ذره ذره اين همه كثيفي رو درمان كنه بلكه اومد دهنه ي يه رودخانه رو بلند كرد و گذاشت روي دهنه ي طويله و با اين كار همه ي كثافتهاي زمان و غبار و لجن و تعفن به لحظه اي از داخل ِ طويله پاك شد. حالا اين حكايته ماست. اگه ما لب به لب ِ خدا بذاريم آرامشي رو به درون ِ ما جاري مي كنه كه همه ي تعفن ها و كثیفي ها و غم ها و ناله ها و دردهاي عالم رو با خودش مي بره. اينه كه حافظ ميگه:
دواش جز مي ِ چون ارغوان نمي بينم
در واقع اين مي زمر ِ تسليم شدن به ورد ِ يك چيز شوينده است. تسليم شدن به يك قدرت ِ مافوق تصوري كه اگه بياد ديگه غمي توي دل ِ آدم نمي مونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 9  توسط حسین  |